X
تبلیغات
【ツ】 من و اَجولی هایم 【ツ】

【ツ】 من و اَجولی هایم 【ツ】

به خلستان رسمی آناهیتا خوش اومدیـــــــــ ـــــن!!!!!!!

عکسای کمیاب!

توجه داشته باشید من گفتم کمیاب نه نایاب!!!!!!

 


به به!!!!!تصور کنین اگه عرب بود چی میشد خب این میشد دیگه!!!!
اینجا کجاس!؟
http://650.ir/upload/img/1001/1283-13-7422772i109-152453.jpg

http://650.ir/upload/img/1001/1283-09-7422772i109-2304.jpg

http://650.ir/upload/img/1001/1283-09-7422772i109-siz-55474.jpg

 آپلود عکس

http://650.ir/upload/img/1001/1283-10-7422772i109-223132.jpg

http://650.ir/upload/img/1001/1283-13-7422772i109-131217.jpg

http://650.ir/upload/img/1001/1283-13-7422772i109-102408.jpg

http://650.ir/upload/img/1001/1283-13-7422772i109-109885.jpg

http://650.ir/upload/img/1001/1283-13-7422772i109-222724.jpg

http://650.ir/upload/img/1001/1283-13-7422772i109-111982.jpg

http://650.ir/upload/img/1001/1283-13-7422772i109-112303.jpg

http://650.ir/upload/img/1001/1283-13-7422772i109-111990.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 10:55  توسط آناهیتا  | 

رایحه یک عروسک پارچه ای!

۵ سال از عمرش میگذره. یه دختره. مثه بیشتر بچه ها نقاشی رو دوس داره. تنها نیست. انگار همه ی عروسکارو بهش میدن وقتی که به حرفش گوش میدی. وقتی بهش میگن اسمتو بنویس مینویسه رای.. .
میتونه کلک بزنه. وقتی که بهش بگن اونجارو بخون اولی رو جا میندازه، و از دومی میره سومی...افسانه ی افسونگرـــــ سفری دیگر.

 

 

 

گفتم عروسک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! توی ادامه مطلب از Evrim Akin عکس گذاشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 13:52  توسط آناهیتا  | 

عکس

سلامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راکسی خوشگلتر از بلومه!
بلوم خوشگلتر از استلاس...
استلا خوشگلتر از تکناس
تکنا خوشگل تر از موزاس
موزا خوشگلتر از فلوراس
فلورا خشگلتر از آیشاس
ولی آیشاازهمه زشتتره
4kxwnwj
30683339
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 20:40  توسط آناهیتا  | 

اسپانیا

اسپانیا هم که برد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هلندی ها تسلیت میگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 1:31  توسط آناهیتا  | 

ببخشید دیگه!

در سال ۱۹۹۹ اندماغ برای بازی تو سری فیلمای هری پاتر انتخاب شد که از روی داستان موفقی از جی کی رولینگ نوشته شده بود. اولین فیلم اون هری پاتر و سنگ جادوست که هممون دیدیمش و میدونیم چیه!

در سال ۲۰۰۱ در فیلم هری پاتر و حفره اسرار در همین نقش دوباره ظاهر شد.البته قهرمانتر! اون همین نقش رو تو سالای ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵ تو فیلمای هری پاتر و زندانی آزکابان و هری پاتر و جام آتش ادامه داد که در تمام دنیا موفقیتی دیگه در سری فیلم های هری پاتر بود.

فیلم دیگه رادکلیف هری پاتر و محفل ققنوسه که در سال ۲۰۰۷ به نمایش عمومی دراومد و بعد از اون هری پاتر و شاهزاده دورگه که خیلی باحاله و بعد از اون یادگاران مرگ قسمت اوله که بدک نیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 14:57  توسط آناهیتا  | 

بیوگرافی اما دهن کج!

اما توی پاریس به دنیا اومد. دختر جاکولین لوسبی و کریس واتسون که هر دو شغل وکالت داشتن. لازم به ذکره که مادربزرگ اما واتسون یک فرانسویه.اما تا پنج سالگی توی فرانسه بود و قبل از اینکه همراه با مادرش و براد کوچکترش ، الکس به آکسفورد نقل مکان کنن پدر و مادرش از هم جدا شده بودن.

دهن کج از شیش سالگی علاقه به بازیگری داشت و برای چند سالی تو شعبه آکسفورد دلیجان تئاتر و هنر آموزش دید. و بصورت پاره وقت هم توی تئاتر مدرسه ای خوانندگی ، بازیگری و رقصو هم آموزش دید.

قبل از بازیاش توی هری پاتر کارهای نمایشی اون تنها تو نقش اول نمایشهایی مثل : آرتور : سالهای جوانی و شاهزاده خوشحال در مدرسه خلاصه می‌شد. فعالیتای دیگه اون تو مدرسه مسابقه دیسی پرت پوئتری کمپتیشن بود که در سن ۷ سالگی تونست نفر اول در سن خودش بشه.اون توی ده سالگی توی چندین نمایش مختلف مدرسه ای ایفای نقش کرد که این اجرا شامل آرتور: سالهای جوانی و شاهزاده خوشحال می شه! ولی اون پیش از مجموعه فیلمهای هری پاتر در هیچ فیلمی بصورت حرفه ای بازی نکرده!!!!

View Image

View Image

View Image

View Image

فردا هم بیوگرافی اندماغ رو میذارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 15:42  توسط آناهیتا  | 

کوئیز!

Slytherin

The Sorting Hat Ceremony
یه خبــــــــــــــــــــــــــــــــر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه کوئیز هست که مشخص میکنه توی کدوم گروه هاگوارتز هستیم
من توی اسلیترین هستم!
زنده باد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 14:22  توسط آناهیتا  | 

خاطره:س د م!

صبح زود ساعت ۱۱ و چن دیکه بیدار شدم دیدم بوی کیک میاد رفتم تو آشپزخونه دیدم آره زهرا وایساده داره از رویه مجله ۶۰سال پیش شیرینی میپزه

پرسیدم: چیه؟

: نخودچیه! خب شیرینیه دیگه!

من: واسه چیه؟

:واسه نخودچیه!!!!!!!!!!!! بابا امروز س.د.م است دیگه

من: ها!

: سالگرد دوستیه ماست!!!!!!!!!!

من: آها با فرنوش و هستی؟

: هممون هستیم! توهم باید اونحا مثه بگه‎های خوب بشینی

من:نه

مهمونیه س.د.م  بود که من دس‎شوییم گرفتو بلن شدم رفتم بعدشم دیگه رفتم به

 منم رفتم به حیوونام غذا بدم!موقه اردکا که شد زهرا اووومد: چی میکنی!؟ و این حرفا بود که ایشون جوگیر شدو منو ناکار کرد!دوستاش اووومدن و هرررهرررهررر خندیدن

خدا اون روزو نیاره که پیشه دوستای خواهر یا برادرتون ضایه شین

اونوخت چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اون فرنوش خرگوش() از زهرا پرسید این همون خواهرته که ۷سالش بووود؟

آخه عقل کل تو منو ۴سال پیش دیدی ۷سالم بود

تازه!!!!!!!!!!نمیگه:این  اون خواهرته که ۷سالش بووود؟میگه همون! انگار ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰نفریم!

فرنوش خرگوش:میشه یه روزی آقا خرگوشه‎رو بخونــی

بـــــــــــــــــــــــــــــــله دیگه خرگوشا خرگوشن آدما آدم

خلاصه خوندمو تازه دستم زدن

ولی اون کیمیا دیگه اه اه اه!!!!!!!!!

مثه روح بود

(مثله اینکه سفید مد شده!)

اون روزم یه جور گذشت

روز بعدشم زری از همون کیک ۲باره درس کرد که این بار تولد ساراشون()بوده آورده بودن توباغ ما

میدونین فرقشون چی بود؟ س.د.م و س.ت.م

سالگرد دوستیه ما

سارا تولدت مبارک

از اون‎جایی که من کلافه شده بودم به زری گفتم روناک اینا هم که باغ دارن!!!!!!!

:روناک نـــــــــــه! روژان

بلَخره که باغ دارن! همش ماااا؟

:دیگه همش ماله دوستیه

منم رفتم تو اتاقمو درم بستمزهرا هم شادو خندون تیلیفونو برداشتو زنگ زد که بگه مهموناش بیان منم لالای لایلای لالاااااااااااای لالالایی

فرنوش یه تیپی زده بووودااا! ینی اِندش بودشالش یاسی، مانتو بنفش، شلوارش سبز و ... چکمه‎ی قهوه‎ای!

وختی کیمیا و ساجده نیز به جمعشان پیوستند من کشفیدم که اینا میخوان بزننو برخسن!!!! آخه گیتار و فلوت و سنتووووووووووووووووووووووووووووووووووور آورده بودن

اووومدم بهشون سیلووووووووووومیووووووووووووووووووم بدم که دیدم دیلولولولولولولولولولولولولولوولولوولولولوولوولولو...

داشتن به موسیقی دلنواز(کسل کننده)کیمیا گوش میدادن!

دیگه مسخره‎تر از این کجا دیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یکی گبتار بزنه! یکی بندری برخسه، یکی مثه سارا جون آواز بخونه اونم چی؟

اِِِِِِِِِِِِی من دیــــــــــواااااااااااااااااااااااانه ی سارا

چرا ناراحتم

گله بااااااااااااااااااااااااغه زری،سارا

دیواااااااااااااااااااااااااااانه‎ام

آخه تورو خدا این شعره!

بچه ها هم میخندیدن که وای چه دوست بانمکی دارن!

دیگه اووومدم برم اتاقم که وااااااااااااااای! فرنوش منو دیـــــــــــــــد! دوید اووومد گفت یه روزی آقا خرگوووشهمنم به اجبار خوندم!

منم موندمو کاراشونو کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 15:42  توسط آناهیتا  | 

خاطره:تصادف در راه اجولستان

سلام
۱۰ سال پیش، تی تی ۶ سالش بود. اونوقت پی تی پی تی ۱۱ ساله بود. نشسته بود تو خونه شون
 که یه دفعه خبر رسید: خواهر دار شده!

خوشحال شد. یعنی همه خوشحال شدند. فقط پسر سیرا که اسمش اِربیت بود، خوشحال نشد، چون اون دوست داشت چند تا پسر خاله داشته باشه ولی بچه ای که به دنیا اومده بود، دختر بود.

اون فقط یه پسر خاله داشت که پی تی پی تی بود. اربیت نمی تونست با پی تی پی تی بازی کنه. چون سناشون به هم نمی خورد.

۳ یا ۴ سالی گذشت. تصمیم گرفتیم که بریم اجولایدان!تا وسطای راه رفتیم، که یهو تصادف کردیم.
به خیر گذشت و کسی طوریش نشد.
آخه خیلی مسخره بود!سوسول آقا شوهر خواهرم که دوست داره سوسو صداش بزنیم گیر داد که فراکیت یه کولوچه بهش بده!

 ۲ ، ۳ ساعتی که گذشت، تی تی صدام کرد و گفت: «ببین اون کامیونو!!! داره میاد جلومون راننده ش مثه اون بازیگرس!» همه ترسیدیم. تی جیغ می کشید.می گفت :« مامانی.... من گفتم که نمیآآآآآآآآآآآآم.....» کامیون به گوشه ی ماشین خورد! ماشین هم خب کج شد دیگه کج شد و افتاد تو جاده. کمر فراکیت پاره شد. سایما هم کج شد و افتاد روی دیواره ی ماشین. چشمش به میله ی صندلی خورد و زیر چشمش کبود شد. شیشه ی اتوبوس تقریبا نیمه باز بود، تی تی از شیشه پرت شد بیرون. فراکیت با اون حال و روزش به فکر تی تی بود و داد می زد یکی به بچه ام کمک کنه ه ه ه ه ... هیشکی نمی تونست کمک کنه، چون هر کسی یه طوریش شده بود. آخر سر من که تقریبا سالم مونده بودم با زحمت بلند شدم و رفتم و تی تی رو پیدا کردم.طفلکی از ترس و درد داشت می لرزید و گریه می کرد. فوری بردمش توی اتوبوس.سوسول می گفت: « بابا این که چیزی نیست... من بدتر از اینشو هم دیدم!»همین طور که داشت تصادف چند وقت پیشش رو تعریف می کرد، از کمر فراکیتم خون بیشتری میومد. من و سیرا فراکیت رو بردیم بیرون.
بقیه هم با اون حال و روزشون از ماشین بیرون اومدن.
بیچاره تی تی! چون آخرین نفری بود که بیرون اومد. آخه اون هنوزم گریه می کرد و تنش می لرزید. چند متری رفتیم جلوتر! یه ماشین از جلومون رد شد. سیرا گفت: « آقا نگهدارین...» من گفتم: « ما یه مورد اضطراری داریم باید برسونیمش بیمارستان...» راننده ما رو سوار کرد و رفتیم بیمارستان.
۲۰ دقیقه ای شد که اونجا بودیم. پرستار اومد و گفت: « مریضتون چیزیش نشده و فقط کمرشو نمیتونه حرکت بده و باید چند روزی تخت دراز بکشه و استراحت کنه تا خوب شه...» پی تی پی تی و بچه ها از خوشحالی که مامانشون طوریش نشده گریه کردن.
 پرستار دست و پا و سر بچه ها رو هم که زخمی شده بود بست و از بیمارستان خارج شدیم و یه راست رفتیم خونه.
بعد از چند روزم فراکیت حالش خوب شد. ولی هیچ کدوممون خاطره ی اون تصادف رو از یاد نمی بریم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 22:7  توسط آناهیتا  | 

داستان کوتاه

سیلووووووووووووووم

هرکس ایتالیایی بلده اینو بخونه!

Il mio unico figlio
Vivere da soli
Per giocare e basta
Penso solo
Mangio solo
Mi basta andare a dormire
Mi sono appena svegliato
Ho solo contento
Ho appena pianto
Ho appena imparare
Sono soltanto le grandi
Solo l'amore
Ma la fine di una giornata di sole
Venuto al mondo

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 19:55  توسط آناهیتا  | 

نا..............بو

سلام!

اول این دخترو نگا کنید که ماجرا بهش مربوطه!اسمش لایلاست، یا همون لیلا!

تو سری۴ وینکس دوس پسر این میمیره و منم خیلی ناراحت شدم،چون اینجوری دیگه نمیشد به گیساش خندید!

حالا بیاین باهم گریه کنیم!

همش به خاطر لایلا بود.

اون بدا اووومدن به لایلا حمله کردن و نابو نمیخواست اینطوری بشه پس خودشو جلوی طلسم اونا انداخت و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 11:55  توسط آناهیتا  | 

ابتدایی، پر!

سیلووومیوووم!

داشتم دنبال سوژه میگشتم که یاد اینا افتادم!

امضاهای متفاوت نگین همکلاسیم!

من حواسم نبوده دوبار دادم یادگاری بنویسه! اونم یه بار یه دایره ی منگل کشیده و نوشته negin!

یه بار دیگه هم نوشته negiv!

آخه انگلیسی بلد نیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 14:28  توسط آناهیتا  | 

هافذ!

دیروز برای بار ۲۳وم    امتحان فارسی دادم و شدم! زهرا یه دختر درس نخونه و دوستی نداره. شکیبا هم یه دختره و یه دامن افاده!

تو امتحان شکیبا، ۳تا سوال بیشتر پرسیده نشد:

۱ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۳یه شعر بخون!

:یه توپ دارم قلقلیه...

معلممون که با عصبانیت نگاهش میکرد: نه اینا ترانه ی کودکانه‎ست!

: تو خداي بي شريكي تو...(ادامه‎اش رو بلد نبود)

معلممون:یه شعر !

: نميدونم! خب شما كه نگفتي شعر حفظ كنم!

: زهرا بخوووووووووووووون

زهرا با ترسو لرز بلند شد:

گفتم كه لبت گفت لبم آب حيات

گفتم دهنت گفت زهي حب نبات

گفتم سخب تو گفت حافظ گفتا

شادي همه لطيفه گويان صلوات

و همه با فكاي افتاده به زهرا نگا كردن!

بايباي

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 18:28  توسط آناهیتا  | 

نوه ي فراكيت!

سلام

سلام من اووومدممن اووومدمبا عيدي(البته اينا رو توي اون وبم هم گذاشنم!)

توي ادامه مطلب عيدي‎ها رو گذاشتم، توي اجول اجول هم نوه دار شدن خواهرم رو......نوشتم!

اجول اجول: فري خواهرم نوه دار شد! باورتون ميشه؟!

تيبا دختر خواهرم اسم بچه‎اشو گذاشته تانيا ولي فراكيت ميگه بايد تينا اسم اين كوچولو باشه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 23:18  توسط آناهیتا  | 

!

نظرات وبلاگ

موضوع آپ

سیلام گلکمبیا پیشششششششششم

............a$$...............s$
............f$$$'............s$$
............s$$$³´.......,..s$$³
..........h$$$$³.......s$'...$$³
.........i$$$$$.......s$³....³$
.....$...n$$$$$s.....s$³.....³,
....s$...'³$$$$$$@...$$$
....$$....³$$$$$$4...³$$s
...³$.....³$$$$$$$u..s$$$....s´
...`$$.....³$$$$$$$.$$$$...s³
....³$$s....³$$$$$$s$$$³..s$'
.....³$$s....$$$$$s$$$$'..s$$
..`s...$$$$...s$$$$$$$$³..s$$³..s
...$$.s$$$$..s$$$$$$$$$$$$$$³..s$
.s$.s$$$$s$$$$$$$$$$$$$$$$.s$$
..s$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$³
.s$$$ssss$$$$$$$$$$$$$ssss$$$$$´
$$s§§§§§§§§§s$$$$$$s§§§§§§§§§s$,
³§§§§§§§§§§§§§§s$s§§§§§§§§§§§§§s
³§§§§§§§§§.....................§§§§§§§§§§§
..§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
..³§§ http://marjanm2.blogfa.com§§§³
...³§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
.....³§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
.......³§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
...........³§§§§§§§§§§§§§§§³
..............³§§§§§§§§§§§³
...................³§§§§§³
......................³§³

سلام خوبی میسی سر زدی همه چی اینجا قشنگه بازم بیا

می تونم بگم وبلاگتون محشره
ممنون که به منم سر زدید!

سلام
وبلاگ خیلی خوبی دارین
مطالبت فوق العاده ارزشمند و مفید هست
اگه دوست داشتی به منم یه سری بزن خوشحال میشم
منتظرم



سلام سلام خوبي خوبم

خوشحال ميشم بياي وبم

وب قشنگي داري

برام كامنت ميزاري؟

خوفي ناناز گلم

بيا وب خوشگلم

توي لينكاي وبم

وب شما بهتره

ميتونم اينو بگم

كه راست راستي محشره

توي همه ي دوستام

جاي كسي خالي نيست

ما بهترين وب هاييم

ايول و عالي و بيست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 14:6  توسط آناهیتا  | 

داستان!3

سيلوم!

بله يه صدا اووومد:

سالها منتظرت بودم...

سو:

ـــ تو كی هستی؟يالا بگووگرنه...

اليور عطسه كرد،

ـــ بهت سوپ اليور ميدم!

:من دوست پرسی هستم، یه آشنا!!!!

پرسی گفت: عمو ادی که نیستی، عمه نینا هم که...نه اون زنه!

ـــ من نزدیکتر از عمه نینا هستم...

الیور آروم گفت: موضوو چیه؟ اون کیه؟!

سو:

پرسی: چرا خودتو نشون نمیدی؟

الیور: نکنه همش شوخیه!

سو: نه امروز تولدش نیست!

الیور: تو که تازه امروز باهاش دوست شدی!

ـــ من ترسناک نیستم، همه جا باهات هستم و مهربونم!

ـــمامان

سو که اصلا باورش نمیشد همه چی زیر سر مامان بود:

مگه تولدته پرسی؟

پرسي تو بغل مامانش بود:نه ولي مامانم موبايل خريده!

اليور:همش به خاصر گوشي؟!؟!

مامان: خب ذوق داشتم. برنامه اي كه توجهمو به خودش جلب كرده بود صداي همه جور حيووني رو داشت...منم صداي غرش رو هي تكرار كردم تا يادت بياد!

سو: چيرو!

__ كه به من تبريك بگه!

__ مباركه مامان!

پرسی و غووول یخی درسي به ما ميده كه مامانامون هميشه يه سورپريز تو جيبشون دارن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 13:1  توسط آناهیتا  | 

داستان!

سيلووووووووم

من آمدم تا یک قسمت دیگر از پرسی و غول یخی را بگذارم!!!

حالا...

بچه‎ها:جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ

همه به یه غار که همون نزدیکیا بوده پناه می‎برن!

صدای قهقهه‎ای شیطانی توی غار می‎پیچه:!

الیور:این از کجا اومد؟!

سو:END ِ تخیله!!!

پرسی دست الیور رو میگیره و میگه: ت... ت... تووووووووووووووووو... ک... ک... کـــــــــــــــــی...

سو و الیور:

سو مدام میکوبید تو سر الیور و ناگهان زمین ترک برمیداره.

آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پرسی:اینجا چه... چه خبره؟

پرسی،سو،الیور و البته بلای عظیم غول یخی به زیر یخ‎ها سقوط كردن.

پرسی: دیگه سورتمه سواری نمیکنم، این بلاها مال سورتمه‎اس!

اليور:منم همينطور!

سو:

ـــ منم همينطور

بای

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 17:48  توسط آناهیتا  | 

داستاني كه هيجان داره!

سلام

.

.

.

   پرسی و غووول یخی.۱.

دیریریرینگ...دیریریرینگ...دیریرین...

مامان پرسی:بله؟

الیور:سلام! پرسی خونس؟

ــ بله... پـــــــــــــــــــــــــــــــرسی!

...

ــ الو سلام الیور. من... با من چی کار داشتی؟!

ــ ام، بیا مغازه ی بابام.

 بوق...بوق...بوق...بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق!

پرسی و الیور دوست صمیمین. اونا سورتمه‎ای دارن که هر سال یه نفر اون رو نگه می داره. اون سال پرسی سورتمه رو نگه داشته.

پرسی: مامـــــــــــــــــــــــــــــــــان. کتم کجاس؟

ــ همون جاس.

پرسی سوار سورتمه شد و رفت. تو راه به دهکده‎ای رسید که معمولا پیستای اسکی اون بالا رو تپه‎ی دهکده برگذار می‎شد.پرسی که به کاجا خیره شده بود،جلوشو ندید که یه پیر مرد روستایی داره از این ور برفا چوبای سنگین می بره اون ور برفا.پرسی با کله رفت تو دل پیر مرد. چوبای پیر مرد محکم افتادن رو زمین. چیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریک...

یخا شکستن و پرسی افتاد تو آب...

پیرمرد روستایی: بلند شو بی عرظه

پرسی که از فرق سر تا نوک پاش آب می‎چکیـــــــــــد:من با غریبه ها حرف نمی‎زنم!

بعد زد زیر گریه...

پیرمرد روستایی:بیااااا خونه ی من

ــ نـــــــــــع

خونه‎ی پیرمرد کوچیک و کثیف و بد بو بود.

پرسی:حالا این جا جز شما کی...

ــ دخترم... اِلِنور

پرسی با خودش گفت: حتما النور خیلی تنبله!بعد بلند گفت:  چن...وای سورتمم!

پرسی و پیرمرد روستایی زودی رفتن محل خیس شدن پرسی.اثری از سورتمه نبود.پیرمرد داشت اون جا رو می‎گشت که یه دختره اومد.

ــ سلام من سو ام

پرسی سرش و تکون داد و گفت: منم پرسی ام.

روستایی سورتمَرو اُورد جلو و گفت:بیاااااااااااااااا

سو:وااای! ميشه منم سوارشم؟

پرسی: تو با من می‎آی؟

سو:اووووووووووووووو من.آره

ــ راه بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفت.

پدر الیور، آقای بونز مرد فوضولیه!

بونز: اُه پرسی تو کیفت چیه؟اووون کیه؟

ــ من سو ام!

الیور: پرسی فکر نمی کردم بیای،آخه قط کردی!اوووه،اون کیه؟

ــ من سو ام.

پرسی: اون دوست جدیدمه!

الیور اخم می‎کنه.

سو:حالا که سورتمه داریم چرا باری نکنیم؟

الیور: این جا ها خطرناکن! اگه یه‎دفه کلّه مَلّق شیم چی؟!

سو:نه بّابا!

پرسی:الیور راس می‎گه!  شاید تو بلد باشی که خوب رو سورتمه بشینی، و منم بلد باشم ولی الیور که این‎چیزا رو نمی‎دونه، بلد نیس ! واسه اون خطرناکه!

بونز:شما بچه‎ها چی می‎گین؟

الیور:هیچی بابا...! هیچی!

الیور آروم به سو و پرسی: بابام خیلی فوضوله تا یه گندی بالا نیاوُردیم بهتره که بریم!

سو:اِ...نگووو!

پرسی:خب الیور تو اول بشین سو هم از لباست می‎گیره، باشه سو؟

سو:چرا من اول نشینم؟ این‎جوری هیجانش کمه!

الیور:نه من می‎خوام جلو بشینم! وختی شما دوتا می‎گین هیچ خطری نداره!

الیور سوار می‎شه، سو از پشتش می‎گیره، پرسی هم هُل می‎ده!

راه سرپایینی بود. سو هِی جیغ می‎زد! الیور هم با داد و هوار به سو می‎گُف:تو گوشم جیغ نَـــــــــــــــــــــزن!

سو هم از حرصش بُلَن‎تر جیغ می‎زد!

الیور برگشت تا به پرسی بگه، ولی دید پرسی مثِ گچ سفید شده!

الیور:پس تو چِت شد؟!

پرسی با ترس و لرز:اُ...اُ...الیور او...او...اون‎جا...

سو:الان می‎اُفتیم!

این‎دفه هر سه‌تاییشون با هم جیغ می‎زدن!

سو از ترس محکم الیورو گرفته بود!

ــ آی خفم کردی سو!

سو:!

الیور بادقت به اطرافش نگا کرد تا شاید راه نجاتی پیدا کنه! یه دره‎ی خيلی عمیق دید با یه پل چوبی کهنه که این‎ورو به اون‎ور وصل می‎کرد!

الیور تنها راه نجاتو در این می‎بینه که از پل رد شَن!

پرسی:حالا چی‎کار کنیم؟!

جیر...جیر...جیر...جیر...

...تلپ!...

بچه‎ها:آ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ.....

پرسی:بَ...بَ...بچه‎ها کمکم کُ...کُنین! بیارینم با...با...بالا!

سو:

الیور:حالا چه‎وخت غش کردنه؟!  باشه خودم قهرمان می‎شم!

الیور خم می‎شه:اَه اَه اَه! پاهاش چه بویی می‎ده ! تو می‎تونی! دستتو بده!

پرسی:محکم نگرم دار! می‎خوام...بیام بالا!

الیور:باشه! کمکت می‎کنم! به شرط این‎که دیگه به سو محل ندی!

پرسی:آخه الان چه...چه حرف ایناس!

الیور:بیدار شو سو!

پرسی:سو؟ الووووو؟!

الیور:سوووووووووووووووووو بیدار شووووووووووووووووووووو!

بعد حتما می‎دونین که بهمن میاد!

همون صدای خُرخُره همیشگی...

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 12:51  توسط آناهیتا  | 

coraline

داستان در مورد دختر ۱۱ ساله کجکاوی به نام کورالینه که موفق میشه قفل یه در مرموز که تو خونه ی جدید خونواده ی اوناس رو باز کنه و وارد یه ماجراجویی بشه.
در ظاهر به نظر میرسه دنیای جدیدی که اون واردش شده زندگی شخصی کورالین رو تقلید میکنه. و کم کم این دنیا براش خطرناک میشه، به طوری مادر دیگش (کسی که خودشو مادر اون میخونه ولی مادرش نیست!) سعی داره تا کورالین رو برای همیشه پیش خودش نگه داره.
با این حال اون باید با تکیه به قدرتای تفکر ، تصمیم گیری و شجاعت تلاش کنه تا راه دوباره به خونه رسیدن رو پیدا کنه.

این عکسه مامان دروغین کورالینه!

اینم کورالین!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 19:12  توسط آناهیتا  | 

داروی مخ پاور آنی!!!!!!!!!!!برا ببو گلابی ها

سلامتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com خوبینامروز یه چیزی آوردم که اگه درس انحامش بدین برای همیشه نخبه میشین

مواد لازم:

۱۰ پای چپ جلویی سوسک

۹ یال شیر(نر)

۸بال پشه کور شده(باید شما کورش کنین)

۷ موی دماغ خودتان

۶قطره از خون گاو گاوبازی

۵ ناخن دست راست معلم علومتون یا معلم معمولی

۴ دندون سگ هار

۳ چنگ سه خرچنگ

۲مارمولک درسته

۱ لیوان آب جوش

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

طرز تهیه:

۱۰ ۹ ۸ ۷ ۵ ۴ ۳ را با هم میکس کرده و ۶ را در آن بریزید. سپس ۲ را سرخ شده به مایه اضافه میکنید و در آب جوش میریزیدو میل میکنیدتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

فقط خرج بیمارستان با خودتونه

 

راستی میخوام وبمو تغییر بدم کمکم میکنین؟؟؟

قتل در ساعت نه صبح

!!!

!!!!

!!!!!

!!!!!!

مرسی کمک میکنینبــــــــــــــایبـــــــــــایخدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 19:8  توسط آناهیتا  | 

اطلاعات!

سلام دوستان عزیز

یه توضیحی بدم برای کسایی که اینا رو نمی‎شناسن!

اینا مال کارتون Winx هستن که این کارتون ساخت ایتالیاس. که یه جورایی جادوگرن

این دختری که موهاش قرمزه و بلیز آبی و سفید پوشیده اسمش ‌‌Bloom هست به معنای شکوفه که اولش نمی‎دونه که جادوگره و یکی از اون جمع می‎ره و بهش می‎گه و اسم اون پسره که کنارش وایساده Sky هست!!!

heliaflora.jpg Flora and Helia image by WinxFan1994

اسم این دختر Flora‎س که عاشق گل و گیاهه و حتا از اسمش هم معلومه که از Flower میاد و اسم این پسر هم Helia‎س باورتون می‎شه هلیا! و نقاش هم هست!!!

Brandon_Stella_Winx_Club.png Stella and Brandon image by Ashley_Battle

و این دختر که من خیلی دوسش می‎دارم Stella‎س که پرنسسه و این می‎ره و به بلوم می‎گه که جادوگره و اسم این پسر  Brandonه

و اسمش Musa‎س از موسیقی خیلی خوشش میاد و اسمش هم که میوسا هست از Music میاد و اسم پسره که اولش من اسمش رو نمی‎دونستم بهش می‎گفتم "بلیز اینگیلیسیه"   حالا به هرحال اسمش Riven هست!!!

دختره Tecna‎س که اسمش از Technology که همون تکنولوژیه میاد که عاشقشم هست! و اسم پسره Timmy هست!

اینم Layla ست که اسمش می‎شه همون لیلا! این دختر از سری دوم میاد و کسی دوسش نداره! آخه یه نگا به لباساش بندازین!

این خانوما و آقایون هر وخت می‎خواستن با جادو بجنگن لباساشون عوض می‎شد و مال بلوم آبی بود و مال فلورا  صورتی بود و مال استلا نارنجی بود و مال میوسا قرمز و مال لایلا سبز بود و مال تموم مردا سفید و آبی بود.

اینو بگم اگه ایران خدای نکرده بخواد این کارتون رو پخش کنه باید نصف بیشترش رو سانسور کنه!

آهان شخصیت‎های منفی کارتون رو یادم رفت!

اسمش هست Icy و جادوش همش یخه! 

ایشون Darcy‎ه و می‎تونه خودش رو دوتا کنه و دوبرابر حمله کنه و در ضمن گیجی رو میدک و من خیلی میدوستمش

و اینم Stormy هست که یادم نیست چی‎کار می‎کرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:40  توسط آناهیتا  | 

روزها میگذرد!!!!!!!!!!!!

سلاممن اووو... راستش حالم اصلا خول نیست مریض نیستم ولی دارم میتّرکم

سرم درد میکنه! دیگه نمی تونم صاف بشینم تازه دارم از گشنگی میمیرم

اگه میدونین لطفا بروز ندین آره دیگه‎... من از دست خواهرم حالم اینطوری شده

حالا برای شادی و بهبونم این شعرو بخونین

خمیازه مکش ای غول بی‎عرضه

ولش کن بابا نگو غرضه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآره

شاد باش و شاد بـــــــــــــــــــــمون

این شعرو ۱۰۰دفــــــــــــــه بخون

لا لا لا لا

لی لی لی لی

آره آره

بخندین

دره خووونه‎ی بدی رو به خونتون ببندن

شاد باش و شاد بـــــــــــــــــــــمون

این شعرو ۱۰۰دفــــــــــــــه بخون

خمیازه مکش ای غول بی‎عرضه

ولش کن بابا نگو غرضه

لو لو لویی

لای لای لای لای

هی هی هی

ملق بـــــــــــــزن

خنده بکن و

شاد بــــــــــــــــمون

هی هی هی

لا لا لا لا

لی لی لی لی

آره آره

بخندین

دره خووونه‎ی بدی رو به خونتون ببندن

این وعضمه دیگه شعر بخونین می‎خندم

نخونین، می‎گریم

ولش کنین، ...

اینه دیگه همینه

 

Stella

Bloom

بایبای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 19:12  توسط آناهیتا  | 

هری پاتر2

پانسی پارکینسون

منم پانسی پارکینسون

اون دختر نازنین

دختر اسلایترین

خوشگل‎ترین

باهوش‎ترین

خلاصه که بهترین

منم پانسی پارکینسون

شما بگو پانسی جون

سیوروس اسنیپ

(من نمی دونم!)

میخوای یادت‎بمونه

زندگی اسنیپ و

چه سر‎گذشتی داشته

بد بختی‎هایی داشته

پدرجون سیوروس

یه‎ذره پول نداشته

این اسنیپ بی‎چاره

با اینکه پول نداشه

از کارای این پسر

هیچی خبر نداشته

اون سیوروس اسنیپه!

درسته اسمه خودشو

شاهزاده گذاشته

ولی اینو بدونین

اصلا عقده نداشته

نویل لانگ باتم

نویل هستم!

همیشه خستم

برم سر کلاس

چشَمو بستم

آخه شب پیشش

با صدای رپ

آواز و گپ

نمی‎دونم

نمی‎تونم

شبا با رون

شعر بخونم

رسیدی گرفتی

یه نون از دهان پاتر!

که حیف یه نون

ور شکسته شاطر!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 19:18  توسط آناهیتا  | 

هری پاتر1

 

مجموعه کامل هری پاتر:

...سنگ جادو

...حفره اسرار آمیز

...زندانی آزکابان

...جام آتش

...محفل ققنوس

...شاهزاده دورگه

...یادگاران مرگ

جینی ویزلی

(حفره اسرار آمیز)

گفتا: هری زخمی شدی؟

گفتش: مهم جان تو است!

گفتا که پرسی عاشق است!

گفتش: اونم مثله تو است!

رونالد ویزلی

(سنگ جادو)

حرفه ای تر از همه،

من ویزلیم

شاه شطرنجم

آخه رون ویزلیم!

حتی زورم بزنی

حرفه ای ام!

هرمیون گرنجر

(مجموعه)

دینگ و دینگ و دینگ

باهوشم

باهوش مثه خرگوشم

تو درس هایم می کوشم

سر میزهای هاگوارتز

آب کره ای می نوشم!

لونا لاوگود

(محفل ققنوس)

(از زبان پاتر)

لونا لاوگووود

لووونای خوووبمی

لووونا زیبااایمی

لووونا قشنگمی

لووونا لاوگود

لونا جونم

لووونا مهربونم

لووونا هم زبونم

لووونا خوش زبونم

لووونا لاوگود

برنامه بعد

۲باره گرنجر

پارکینسون

اسنیپ

لانگ باتم

چانگ

بایبای

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 13:54  توسط آناهیتا  | 

.::.:پایان غمنگیز:.::.

حتما ماجرای سیندلا رو می‎دونین

دختری که با جادو خوشبخت شد!

اون فقط چون پاش کوچیک بود موفق شد!

اگه دختر خوبی بود ساعت ۱۲ فرار نمی‎کرد!

وایمیساد و واقعیتو می‎گفت!

حالا دیگه ناز می‎کنه!

اواااااااااااااااااااااااااااااااا!

حالا فک کرده آشپزآشپزااااااااس!

اگه دختر خوبی بود آناستازیا رو کمک می‎کرد و نمی‎ذاشت اینقد زایه شه!

(نونوا مرد خوبیه؟)

همه چیز با جادو!!!!!!!!!!!!!

چارمینگ ما چه شاده

آخه امروز دوماده

سیندی چه‎قد لوس می‎شه

چون امروز عروس می‎شه

ما نفهمیدیم نامادری با چارمینگ چی‎کار داشته؟

ینی می‎خواسته زنش بشه؟

چرا همه شخصیت بدای زن موهاشونو اینجوری می‎کردن؟

گردنشوووووووووووووووو!!!!!!

(وقتی دوک گرانقدر پشت در بود)

این از کشفیات خودمه:

اینا همه مال کارتون بچه‎های آلپن!

چیه؟ آدم ندیدین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آناستازیا جون: تو بدشانس به‎دنیا اومدی!

این کار شدنی نیست!

........................................................................................

سیندرلا:(آرامش) حالا دیگه منه واقعی رو پیدا کردی!

چارمینگ:(خونسردی) هنوز نه!

سیندرلا:(ناراحتی) چرااا؟

چارمینگ:(خونسردی)آخه تو دسکش داری! من نمی‎تونم دستو لمس کنم!

می‎رقصن تو قصرشون

سیندی و پرنس همیشه

پرنس: آناستازیا

هیچ‎وقت زنم نمی‎شه!

دهه دهه

چه‎طور شد؟

پرنس چارمینگ بدبخت شد!

:آناستازیا قربونت بشم! بیا بریم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:39  توسط آناهیتا  | 

همستر!!!

سلاااااام

همستری، همستری

چه‎قد ناز و قشنگی!

ناناسی منی تو

آخه کرمی رنگی

من اینو نمی‎دونم

که موهات چه رنگیه

ولی اینو می‎دونم

هرجا باشی قشنگی!

بای‎بای

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 15:53  توسط آناهیتا  | 

ثبت نام شاتی

سلاممممخوبین؟!من اووومدم!

خب چه خبر؟منو فراموش نکنین من دوستتونمااالطفا به اجول اجول توجه کنینحالا قضیه اجول اجول ثبت نام شاتیه

اجول اجول: مدرسه "شوران مالین گول" نزدیک‎ترین مدرسه به خونه ماس. ما هم ، پارسال و امسال شاتی رو اونجا ثبت نام می‎کردیم و می‎کنیم و خواهیم کرد!!!

امروز رفتیم برای ثبت نام یه خانومه ای نشسته بود که خیلی بد بود وختی تازه وارد مدرسه شدیم حالت صورتمون از این حالتبه این حالت تغیر کرد. حتی تی هم شاخ در آورد!آخه می‎دونین اون "مارموناک" مستختم مدرسه بود!!!لباسش تمیز و شیک بود. من رفتم جلوی میز و :شما خانوم ناک هستید؟!

ـــ بله!

از رو صندلی بلن شد و تعظیم کوچیکی کردبعد به خواهرم فراکیت لبخند زد و گفت: چرا زودتر نیومدین؟

تی: وخت نشـــــــــد!

منم که مونده بودم چی بگم سرفه کردمو: حالا لطفا سریع‎تر کارنامه‎رو بدین بریم! آخه باید ...

ولی فراکییت و ناک فقط حرف می‎زدن!من که از خانوم ناک بدم میومد سرش داد زدمو: یــــنی چی که ...

ولی انگار نه انگار! تی گفت: مامانی شاتی کووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟مام نمی‎دونستیم و هیچی نگفتیم. ناک پوشه آبی رو آورد و توشو گشت.بعد تو کمدشو گشت و گفت: ها؟!وبـــدش: هااااااا! کارنامه شاتی صاتی فنای! تو کشو میز بود!( در کشو رو وا کرد )اینجا ماله سرمرا Seremera و میکی موسه!

من و تی از خنده قش کردیمآخه مامان و بابائه فکر نکرده بودن این چه اسمیهطفلکیمن به فراکیت گفتم: حالا بریم دمبال شاتی

۱ساعت بعد:

شاتی تو حیاط مدرسه بود!!!

نمره‎هاشم...

ریاضی:۹۸

علوم:۸۳

تاریخ:۱۰۰(ایول)

ادبیات:۳(شاتی در حال کار همیشگی در مدرسه)

جغرافیا:.(از بی دقتیشه!)

بای‎بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 22:56  توسط آناهیتا  | 

اووومدم تا بگم...

سلام

خوووبین؟؟؟

من اووومدم. چی‎کارا کردین؟چرا منو خبر نمی‎کنینخب این جوری منم سر نمی‎زنم دیگهخدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com

من این‎جوری نیستم که یه آپ کنم و چن نفر خبر شن و خدافس. من همیشه تو نت ولمالبته بایدیه یکی دو ساعتو بازی حساب کنین!!!

اجول اجول۱:من اووومدم بگم شاید نباشممی‎رم راحت واسه خودم می‎شینم و فیلم می‎بینم!؟!

آهان وظیفه شما چیه؟ این که کامنتا‎مو افزایش بدین

اجول اجول۲:بــــــــــــــــــــوووس

بای‎بای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 10:1  توسط آناهیتا  | 

آپ خصوصی!

سلام سلام به عملیا!!!

دلیل این که گفتم عملی اینه:

به عکس بالا مخصوصا دماغشون دقت کنین!

حالا که دقت کردین اینم ببینین:

پس معلوم شد که سیندرلا و پرنس چارمینگ هم دماغ عملین!

پرنسسای والت دیزنی، خوشــــــــــــــــــــگل‎ترین پرنسسان  ولی توی پایینی دیگه زیادی خوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگل شدن!!!

از چپ بالا: بل، اِریِل، سیندلا، جاسمین، اُرورا، سفید برفی و من نمی‎دونم کیه!

هرکی بدونه و بگه جایزه داره!

چی بگم؟!

خوابم میاد دیگه جون ندارم...! دیگه نمی‎تونم ببینمتون...! وااای مُردم!

راستی! جایزه‎ی کسی که بگه اون دختره کیه یه عسک خوکشله!

خدافس

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:17  توسط آناهیتا  | 

سوتی!

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

من امروز کار بزرگی کردم.

سوتی دادم!

امروز مامانم بهم گفت: هر کی من و کار داشت بگو خونه نیست...

عمو مهدی که عمو ی مامان و دایی بابامه با دخترش اووومدن. من حرف مامانم و گوش دادم و رفتم در و وا کردم! ای وااایسلام دادم و گفتم:مامانم عمو مهدی:مامانت خونس؟ من: اااااامنع!

دروغ!

_ یه لحظه!!!

اووومدم به ماما گفتم.

_ (بلند) عیبی نداره!

 رفتم...

خندیدن

خجالت کشیدم مثه شده بودم!

ماما یه پیراهن برا دخترِ عمو دوخته بود. پووولشو (عشق من) دادن.

_ این چیه

عمو مهدی : بهش می گن پووول.

!!!!!!

خلاصه من بودم و ضایع‎بازی بزرگ

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروز کار احمقانه ای کردم!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:14  توسط آناهیتا  |