تبليغاتX
من و اَجولی هایم

سلام دوست جونیــــــــــــــــــــــــــا

من به خاطر این که خیلی از پو خوشم میاد و خیلی دوسش دارم این شعرو گذاشم

در اعماق جنگل بزرگ

جایی که *کریستوفررابین* بازی میکنه

میتونی در اون مکان جادویی،

دوران بچگی اونو ببینی

***

دوستش یه الاغه به اسم *ایور*

و *کانگا* و *رو* کوچولو

و یه خرگوش و یه بچه خوک

و جغد هم هست

اما اصل کاری *وینی پو*ست

***

وینی پو،وینی پو

کوچولوی خپل، همه ی بدنش پر از پشم های نرمه

وینی پو،وینی پو

خرس پشمالو،کپل نادون

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زیپه دی دو دا،زیپه دی دو د

خدای من! چه روز زیبایی بود.

بایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

+ : نوشته شده توسط هانیه : موضوع: داستانای من : دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 : ساعت 19:21 :
سلام

می خوام یه قصه بگم:

الان شروعشه!

 شب بود و جری موشه با صدای تام بیدار شد.

تام در و کوبید و رفت.

 

جری از فرصتی که به دست اورده بود استفاده کرد. در یخچال و باز کرد و هر چی که میخواست برداشت و خواست بره که تام برگشت.

تام با یه جارو به جون جری افتاد.جری به طرف خونه اش فرار کرد.

جری پرید بالا و تامم دنبالش.جری پرید تو خونه اش و زیپ درو کشید و شروع کرد به خوردن پنیر و غذا ها.

بعد از یه ۱۰ دقیقه ای جری همه ی غذا هارو خورده بود!هیچی واسش نمونده بود اونم تو یه شب،از طرف دیگه تام داشت نقشه میکشید که اگه جری اومد خودش و به خواب بزنه تا حری رو بگیره.جری اومد تا بازم غذا و پنیر برداره که تام یه دفه جلوش ظاهر شد.جری راه و دور زد تا بره و از اون طرف غذا برداره.

وقتی جری یکم پنیر برداشت تام به اون حمله کرد و جری اشتباهی پرید تو یه بشقاب.تام بشقاب و برداشت و به جری خندید.جری از خونه فرار کرد تامم دنبالش.

رسیدن به یه خونه ی دیگه،جری توی اون خونه ته خونه واسه خودش پیدا کرد.این خونه خیلی قشنگ تر از خونه ی قبلیش بود،تازه توی این خونه اش یه عالمه غذای حاضری و آماده بود. جری هم مشغول خوردن غذاها شد.

فعلا خدافظ

+ : نوشته شده توسط هانیه : موضوع: همه چی : شنبه بیست و نهم تیر 1387 : ساعت 20:44 :
سلام

فردا تولد اِربیت پسر خواهرمه.

تو اجولستان کارتونایی که تو بقیه ی کشورا میاد حداقل دو سه سال دیرتر میاد.اربیت خیلی دوست داشت روبوت هارو بخره ولی هی نمی شد،حالا این عسکی که پایین میبینین،عسک قاب روبوت هاست که من براش خریدم. 

باورتون میشه من ۱۰ فشال (۱شال=۳۰۰۰ تومن)این سی دی رو خریدم!

بچه ی خواهرمه دیگه دوسش دارم.

یه عسکی از اربیت گذاشته بودم بابقیه تو ست اوله اول.

اون موقع خیلی لاغر بودولی الان هم خود اربیت هم نینی بچه ی فان هر دو شون چاق شدن و شدن ۳ کیلو که البته ۳ کیلو ینی ۳۰ کیلو ،۳۰ کیلو هم برا بچه های ۶ ساله (نینی و اربیت) خیلی زیاده.

بچه ها ما فردا میخوایم مهمونامونو چاقالو چاقالو بفرستیم خونشون.

انواع غذا ها:الویه ی پرتقال با سس خیار،قیمه کرفس با آب گوشت فراوون،آلوی پخته شده مخصوص پسرا

انواع نوشیدنی ها:نوشابه ی گوجه فرنگی،هرچی که دلت بخواد،آب آلبالو

انواع دسر و پیش غذا(بچه م ذوق کرده):هات داگ مقوا،نارنگی کوبیده شده(سعی کنین به بچه هاتون بدین)،کره ی بادوم زمینی سرد

انواع میوه:گل پاچ(هویج)،روک(سیب)،فارش(خیار)،نارنج(نارنج)،کاروتخت(کلم)،لاب(هلو)پوت(زردآلو)

نوشیدنی مث چایی و خانواده.

آلوی پخته غذایی که پسرا باید بخورن،وقتی من ۳ سالم بود داداشمم ۳ سالش بود یه روز قبل از تولدش بابا و مامان درمورد آلوی پخته حرف میزدن من کنجکاو شدم و خواستم یواشکی آلو بخورم ولی قدم نمی رسید تا اونو از روی میز بردارم. نصف شب بودو ما خواب بودیم که مامان اونو از رو میز برداشت و تو یخچال گذاشت. دو سه ساعت بعد روز تولد داداشم نان و فان رفتن کادو بخرن.مامانمم نمیدونم چیکار میکرد ،بیرون بود.

بابایی که طبقه ی پایین بود داشت کارشو انجام میداد و به ما کاری نداشت. سارا و سیما و فراکیتم که نی نی کوچولو بودن.

داداشیمم تو اتاق خوابش بودو داشت با بادکنک ها ور میرفت.از این فرصت استفاده کردم تا برم آلو رو بخورم. ولی باز قدم نمی رسید اونو از تو یخچال بخورم تا وقتی مهمونا اومدن آلو رو مامانم گذاشت سر میز برای داداشم و دوستاش ولی من زود پریدمو نصف آلو هارو خوردم! بابامم گفت:اگه دخترا آلو بخورن تو جنگ همون سال میمیرن ولی شوخی میکرد. جنگ همون سال ما یه شهر دیگه بودیم و هیچی نشد.

آهان فشال نوشته میشه اما شال خونده میشه!

خوب دیگه خدافظ تا فردا که تولد اربیتی جونه

+ : نوشته شده توسط هانیه : موضوع: داستانای من : پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 : ساعت 22:30 :

سلام

دیشب...

اخشابی

و

بهمن هاشمی

و

پوران درخشنده

و

مجری تازه ها

و

حمزه توسلی

و

شهردارو

دیدم .

مردم دل مرده هم ...

بهمن هاشمی اشتباه حرف می زد .

ولی:همدان،ماخوامتان درس بود .

روزمادر

زری و هانی میرن خرید

چی می خرن نقل سفید

گل می خرن باگلدون

شمع های توی شمعدون

 شمعدونارو می چینن

جشنا رو زود می بندن

گل میریزن زیر پاش

خدا همیشه همراش

سایش بالای سرمون

مهرش باشه تو دلمون

فرشته های بچه هان

بهشت برای مادران

مادرای مهربون

مهمونای خدامون

پس همیشه ی روزها

خدا نگه دارشون

خدا حافظ

+ : نوشته شده توسط هانیه : موضوع: شعرای من : سه شنبه چهارم تیر 1387 : ساعت 10:55 :
سلام

من دوباره اومدم.

من نبودم جه خبر شد؟!

امروز جشنواره فیلم کودک و نوجوان تو شهرمون واسه ۲ومین بار شروع میشه.

شوهرخالم میخوادبیلیت بگیره.

خواهریه ترشم ۳وم ازطرف مدرسه میبرن.

بایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

اجول اجول: امتحانام که تموم شد. کارنامم رو هم گرفتم و معدلم ۲۰ شد. از ۲ شنبه هم دوباره کلاس زیانمون شروع میشه.

+ : نوشته شده توسط هانیه : موضوع: همه چی : جمعه سی و یکم خرداد 1387 : ساعت 9:29 :